او می کشدت جانب صلح و طرف جنگ گه صحبت یاران و گهی اوج سفر بر
در تو نگران او و تو را چشم چپ و راست او با تو سخن گوی و تو را گوش سمر بر
او می زند این سیخ و هش گاو سوی یوغ عیسیست رفیق و هش خربنده به خر بر
هر گاو و خری سیخ خورد بر کفل و پشت تو سیخ ندامت خوری بر سینه و بر بر
زان سیخ کباب دل تو گر نشد آگه پخته کندت مطبخیش نار سقر بر
گه کاسه گرفتی که حلیماب و زفر کو گه چنگ گرفتی تو به تقریع زفر بر
ز افشارش مرگ آن رخ تو گردد چون زر زر بازدهی و بنهی سر به حجر بر
بس چند کنی عشوه تو در محفل کوران بس چند زنی نعره تو بر مسمع کر بر
1037
گیرم که بود میر تو را زر به خروار رخساره چون زر ز کجا یابد زردار
از دلشده زار چو زاری بشنیدند از خاک برآمد به تماشا گل و گلزار
هین جامه بکن زود در این حوض فرورو تا بازرهی از سر و از غصه دستار
ما نیز چو تو منکر این غلغله بودیم گشتیم به یک غمزه چنین سغبه دلدار
تا کی شکنی عاشق خود را تو ز غیرت هل تا دو سه ناله بکند این دل بیمار
نی نی مهلش زانک از آن ناله زارش نی خلق زمین ماند و نی چرخه دوار
امروز عجب نیست اگر فاش نگردد آن عالم مستور به دستوری ستار
باز این دل دیوانه ز زنجیر برون جست بدرید گریبان خود از عشق دگربار
خامش که اشارت ز شه عشق چنین است کز صبر گلوی دل و جان گیر و بیفشار
1038
به حسن تو نباشد یار دیگر درآ ای ماه خوبان بار دیگر
مرا غیر تماشای جمالت مبادا در دو عالم کار دیگر
بدزدیدی ز حسن تو یکی چیز اگر بودی چو تو عیار دیگر
چو خورشید جمالت روی بنمود ز هر ذره شنو اقرار دیگر
زهی دریا که آگندی ز گوهر که هر قطره نمود انبار دیگر
به یک خانه دو بیمارند و عاشق منم بیمار و دل بیمار دیگر
خدایا هر دو را تیمار کردی ولیکن ماند آن تیمار دیگر
چه داند جان منکر این سخن را که او را نیست آن دیدار دیگر
که منکر گفت سنایی خود همینست سنایی گفت نی خروار دیگر
بدان خروار تو خروار منگر گشا دو چشم عیسی وار دیگر
1039
بگرد فتنه می گردی دگربار لب بامست و مستی هوش می دار
کجا گردم دگر کو جای دیگر که ما فی الدار غیر الله دیار
نگردد نقش جز بر کلک نقاش بگرد نقطه گردد پای پرگار
چو تو باشی دل و جان کم نیاید چو سر باشد بیاید نیز دستار
گرفتارست دل در قبضه حق گرفته صعوه را بازی به منقار
ز منقارش فلک سوراخ سوراخ ز چنگالش گران جانان سبکبار
رها کن این سخن ها را ندا کن به مخموران که آمد شاه خمار
غم و اندیشه را گردن بریدند که آمد دور وصل و لطف و ایثار
هلا ای ساربان اشتر بخوابان از این خوشتر کجا باشد علف زار
چو مهمانان بدین دولت رسیدند بیا ای خازن و بگشای انبار
شب مشتاق را روزی نیاید چنین پنداشتی دیگر مپندار
برچسب:
نویسنده: amir
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:19